Wednesday, July 18, 2012

همه پنداشتند امّا یکی فکر نکرد که شاید

مروز صبح پیام کوتاه (یا به قول فرهنگستان ادب فارسی، "پیامک") جالبی دستم رسید که دریغ دیدم دوستان را از شنیدنش محروم نمایم: "دستم بوی گل می‌داد؛ مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند؛ امّا هیچ کس فکر نکرد که شاید من یک گل کاشته باشم – ارنستو چه‌گوآرا".  بی‌اختیار یاد صد و شصت سال تاریخ بهائیان در ایران افتادم.  نگاهی بیندازیم ببینیم که شاید بتوان به نحو دیگری هم اندیشید:
باب را گفتند ابتدا ادّعای بابیت کرد و سپس مهدویت و سپس قائمیت و سپس مظهریت و سپس الوهیت؛ کسی فکر نکرد که شاید از فضل بی‌پایان خداوند است که خورشید را امر می‌فرماید از افقی طلوع کند که زمین اندک اندک گرم شود تا تحمّل شدّت گرمای خورشید در میانهء آسمان را داشته باشد؛ و حضرت باب نیز اگر از ابتدا مأموریت الهی‌اش را که مظهریت باشد مطرح می‌فرمود، احدی تحمّل آن را نداشت؛ همانطور که حضرت محمّد نیز سه سال صبر کرد تا بیان مأموریت فرمود و سپس به تدریج امرش را گسترش داد؛ همانطور که حضرت مسیح حواریون را یکی به یک انتخاب کرد تا بتواند آنها را تحت تعلیم گیرد و تدریجاً مأموریت خود را آشکار سازد.
باب را گفتند بی‌جهت ادّعای قائمیت کرده؛ امّا یکی نگفت بیایید تحقیق کنیم شاید همان موعود محبوب ما باشد که قرنها در انتظارش روزشماری کنیم و به یادش از جای برخیزیم؛ شاید که به انتظار ما پایان داده باشد.
بهاءالله را گفتند که چرا در لوح ملکه از او تعریف کردی؟ امّا یکی فکر نکرد که شاید ملکه در سپردن امور به دست جمهور و لغو برده‌داری در جهت ارادهء الهی حرکت کرده و مورد تأیید حق تعالی قرار گرفته باشد؛
بهاءالله را گفتند که در اسرائیل سُکنی گزیده و در جهت ایجاد حکومت این کشور بر خلاف مسلمین قدم برداشته؛ امّا یکی فکر نکرد که او به ظاهر به حکم دو سلطان به آنجا فرستاده شد و در واقع به ارادهء الهی به آن اقلیم برده شد و بشارات حضرت رسول اکرم و ائمّه و سایر مظاهر ظهور تحقـّق یافت؛ یکی نیندیشید که شاید این همان محبوب آفاقی باشد که همه در انتظارش بودیم؛ اینک آمده تا ما را به ملکوت الهی رهبری کند.
بهاءالله را گفتند چنین و چنان گفته و ادّعای خدایی کرده؛ امّا یکی نگفت بیایید بخوانیم ببینیم چه گفته و چه راه حلـّی برای مشکلات جهان داده؛ شاید همان کسی باشد که باید زمین را پر از عدل و داد کند؛ شاید همان کسی باشد که خداوند به کمک ما فرستاده تا از فلاکت و نخوت و چنددستگی رهاییمان دهد و به سوی وحدت رهنمونمان سازد.
عبدالبهاء را گفتند چرا از حکومت انگلیس لقب "سِر" گرفتی؟ شاید که با انگلستان سَر و سِرّی داری! امّا یکی نیندیشید که شاید انبار کردن غلـّه در موسم فراوانی و تقسیم آن میان مردم در زمان قحطی، عملی نیک‌خواهانه بود و دولت انگلیس هم به علـّت این عمل انساندوستانه به حضرتش لقب "سِر" اعطاء کرده است.
بهائیان ایران را گفتند در لفـّافهء اقدامات توسعهء اجتماعی و اقتصادی قصد تبلیغ و منحرف کردن مسلمانان را دارید؛ امّا یکی فکر نکرد که شاید به حکم مولایشان در جهت آبادانی ایران و کمک به مردم محرومی قدم برمی‌دارند که نیاز به همراهی آنان دارند؛
جوانان شیراز را گفتند که قصد منحرف کردن مردم را داشتید؛ امّا یکی فکر نکرد که شاید به دیدار سالمندان رفتن و برایشان کتاب خواندن و به بچّه‌ها سرود یاد دادن و آنها را از بازی در خیابانهای کثیف گرد آوردن و در پارکی به خواندن و نوشتن سرگرم کردن حرکتی انساندوستانه باشد.
بهائیان ایران را گفتند با تبلیغ قصد دور کردن مسلمانان از بهشت خدا را دارید؛ امّا یکی فکر نکرد که ببینیم بهائیان چه می‌گویند؛ شاید راهی که اینان می‌روند به همان بهشتی منتهی شود که ما مشتاقش هستیم.
حظیرةالقدسها را گرفتند و ویران کردند که مراکز جاسوسی است؛ امّا یکی فکر نکرد که شاید این مکانها که فاقد هر گونه وسائل جاسوسی یا مدارک و اسناد وطن‌فروشی است، مراکز عبادی باشد و محل اجتماعات روحانی و صحبت‌های معنوی و رسیدن به سرمنزل مقصود که جز ساحت خدای نباشد.
قبرستانها را خراب کردند که به نوعی هویت بهائیان است؛ امّا یکی فکر نکرد که اینان گروهی انسانها بودند که به کسی بدی نکردند، مالی کسی را نخوردند، در جهت نیکخواهی و نوع دوستی قدم برداشتند و راهی دیار ابدی شدند.
قبرستانها را خراب کردند که همین اینان بودند که مسلمانان را به بهائی شدن تشویق کردند؛ امّا یکی فکر نکرد که آن کس که مسلمانان را به سوی بهشت خدا خواند، ارواح اینان بودند و حال اینان مأموریت خود را که مرکب روح بودند به پایان بردند و در زیر خاک آرمیدند.
دانشجویان را از دانشگاهها اخراج کردند که اینان درس بخوانند و جامعهء بهائی ریشه گیرد و از بهر مسلمانان مطلوب نباشد؛ امّا یکی فکر نکرد که اگر جوانان بهائی درس بخوانند بر تحصیل‌کردگان باوفای این مرز و بوم افزوده شود و در جهت ایرانی آباد قدمها بردارند.
امّا، وقتی پیام کوتاه مزبور را برای دوستی فرستادم او در جوابم این شعر را فرستاد:
ما پاکدلانیم و با کس کینه نداریم
شهریست پر از دشمن و ما با همه یاریم
ما برگ درختیم پر از میوهء طوبی
هر رهگذری سنگ زند باک نداریم
             
Unknown