Wednesday, September 11, 2013

بهایی نیستم اما انسانم!

بهایی نیستم اما انسانم!

Nasrin Madani

 گفت : « آقا می گوید هیچ چیز به اندازه ی بهائیت برای ما خطرناک نیست». خودم را از این پیش داوری ها رهاندم و مطالعه ام را در این زمینه شروع کردم. در گفته ها شک کردم و نخواستم نشخوار کننده ی عقیده ی این و آن باشم. در تاریخ ادب معاصر به زنی جسور چون طاهره قرة العین می رسیم که با بی پروایی روبند از صورت گشوده، با مجتهدان وارد مباحثه می شد اما حتی در چند مجلدِ از صبا تا نیما و از نیما تا روزگار ما تألیف آرین پور، یادی از اعتقاد و باور او آورده نشده است. تنها همان شعر : گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو - شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو طاهره بهایی بود و اولین زنی که به جرم مفسد فی الارض بودن اعدام شد - به شیوه ی خفه کردن و در چاه انداختن. اینکه ما به واقع تا مغز استخوان شستشوی مغزی شده ایم، به شیوه ای بلند مدت و سیستماتیک انکارناپذیر است. این شیوه ی تربیتی – شیوه ی حوزه های علمیه، مکرر و مداوم و ذکروار و هر چه مبسوط تر - به مرور افراد جامعه را ترسو، فاقد فکر خلاق، فاقد شک در آموخته ها و عدم پرسش کرده است. هیچ گاه نپرسیدیم به فرض بر سر همسایه ی بهایی که سر به زیر از کوچه هر روز عبور می کرد وقتی اطلاعاتی ها ریختند روی سرش چه آمد؟ حتی از سؤال از همدیگر هراس داشتیم. مرا به کار دیگری چه؟ همین که کلاه خودم را باد نبرد بس است. بهائیت به حذف کامل آخوند اعتقاد دارد لذا به قول احمد کسروی، این قشر مفت خور، آخوند جماعت به ضدیت با بهائیت برخاست. رساله ی عبدالبهاء یکی از مترقی ترین رساله ها در زمینه ی اجتماعی و سیاسی است که با وجود نگارش در صد و اندی سال پیش از تعلیم و سواد دختران در کنار پسران می گوید. استفاده از کالسکه ی آتشین - ماشین - به جای اسب و خر از حذف ملاها می گوید در امور سیاسی و... راهکارهایی که هنوز نیاز امروز ما در ایران است. آنچه نتیجه ی آن تعلیم و آموزه هاست و در ما رسوب کرده این است که از ننگ تحقیر بر هم وطن هامان، به جایی مان فشار نمی آید، جایی مان درد نمی گیرد، هم وطن را منهای باورش ندیده ایم، انسان درسته ندیده ایم. اینجاست که باید فریاد کرد: «ای اهل ایران! تکاسل و تراخی تا کی؟» عبدالبهاء