Monday, February 24, 2014

Ayyam-i-ha or Intercalary Days (Feb. 26-March 1)


From sunset Feb. 25 to sunset March 1, Baha’is will be exchanging gifts, getting together with friends and family, and engaging in acts of charity – activities that characterize the festival of Ayyam-i-Ha.
The festival comes toward the end of the Baha’i year, which is divided into 19 months of 19 days each. These “intercalary” days, between the 18th and 19th months of the Baha’i calendar, align the calendar with the solar cycle.
 Ayyam-i-Ha means “Days of Ha.” “Ha” has several meanings in Arabic, including reference to God or the “Essence of God.” Baha’is celebrate the sacred days of Ayyam-i-Ha through acts of love, fellowship, unity, charity and goodwill.
 The intercalary days of Ayyami-i-Ha “stand apart from the ordinary cycle of weeks and months and the human measure of time,” says Karla Jamir, a Baha’i in Virginia. “Thus Ayyam-i-Ha can be thought of as days outside of time, days that symbolize eternity, infinity and the mystery and unknowable Essence of God Himself.” 
Baha’u’llah has said of Ayyam-i-Ha: “It behoveth the people of Baha, throughout these days, to provide good cheer for themselves, their kindred and, beyond them, the poor and needy, and with joy and exultation to hail and glorify their Lord, to sing His praise and magnify His Name.” Appropriately, Ayyam-i-Ha spiritually sets the stage for the annual Baha’i Fast, which goes from March 2 to March 20. Naw-Ruz, the Baha’i new year, begins on March 21, the first day of spring.

Sunday, February 23, 2014

وادی توحید

 و سالک بعد از سير وادی معرفت که آخر مقام تحديد است باوّل  مقام توحيد واصل شود و از کأس تجريد بنوشد و در مظاهر تفريد سير نمايد .
در اين مقام حجاب کثرت بر درد و از عوالم شهوت بر پرد و در سماء وحدت عروج نمايد بگوش الهی بشنود و بچشم ربّانی اسرار صنع صمدانی بيند بخلوتخانهء دوست قدم گذارد و محرم سرادق محبوب شود و دست حقّ از جيب مطلق بر آرد و اسرار قدرت ظاهر نمايد وصف و اسم و رسم از خود نبيند وصف خود را در وصف حقّ بيند و اسم حقّ را در اسم خود ملاحظه نمايد همهء آوازها از شه داند و جميع نغمات را از او شنود... و اشراق تجلّی شمس الهی را از مشرق هويّت بر همهء ممکنات يکسان بيند و انوار توحيد را بر جميع موجودات موجود و ظاهر مشاهده کند ...

 ملاحظه در شمس ظاهری فرمائيد که بر همهء موجودات و ممکنات بيک اشراق تجلّی مينمايد و افاضهء نور بامر سلطان ظهور بر همهء اشياء ميفرمايد و ليکن در هر محلّ باقتضای استعداد آن محلّ ظاهر ميشود و اعطای فيض ميکند مثل اينکه در زجاجهء زرد تجلّی زرد و در سفيد تجلّی سفيد و در سرخ تجلّی سرخ ملاحظه ميشود . پس اين اختلافات از محلّ است نه از اشراق ضياء و اگر محلّ مانع داشته باشد مثل جدار و سقف آن محلّ بالمرّه از تجلّی شمس محروم ماند و آفتاب بر آن نتابد . اين است که بعضی از نفوس ضعيفه چون اراضی معرفت را بجدار نفس و هوی و حجاب غفلت و عمی حايل نموده‌اند لهذا از اشراق شمس معانی و اسرار محبوب لايزالی محجوب مانده‌اند ... 
و اگر بلبلی از گِل نفس بر خيزد و بر شاخسار گُل قلب جای گيرد و بنغمات حجازی و آوازهای خوش عراقی اسرار الهی ذکر نمايد که حرفی از آن جميع جسدهای مرده را حيات تازه جديد بخشد و روح قدسی بر عظام رميمه ممکنات مبذول دارد هزار چنگال حسد و منقار بغض بينی که قصد او نمايند و با تمام جدّ در هلاکش کوشند ... 
امّا نظر سالک وقتی در محلّ محدود است يعنی در زجاجات سير مينمايد اينست که زرد و سرخ و سفيد بيند باين جهت است که جدال بين عباد برپا شده ... اين است که اثر اختلاف در عالم ظاهر شده و ميشود زيرا که بعضی در رتبه توحيد واقفند و از آن عالم سخن گويند و برخی در عوالم تحديد قائمند و بعضی در مراتب نفس و برخی بالمرّه  محتجبند ... 
ای برادر من قلب لطيف بمنزله آئينه است آن را بصيقل حبّ و انقطاع از ما سوی اللّه پاک کن تا آفتاب حقيقی در آن جلوه نمايد و صبح ازلی طالع شود .. . و چون انوار تجلّی سلطان احديّه بر عرش قلب و دل جلوس نمود نور او در جميع اعضاء و ارکان ظاهر ميشود آن وقت سرّ حديث مشهور سر از حجاب ديجور بر آرد " لازال العبد يتقرّب اليّ بالنّوافل حتّی احببته فاذا احببته کنتُ سمعه الّذی يسمع به " الخ زيرا که صاحب بيت در بيت خود تجلّی نموده و ارکان بيت همه از نور او روشن و منوّر شده... 
بذاته مقدّس است از صعود و نزول و از دخول و خروج لم يزل از صفات خلق غنی بوده و خواهد بود و نشناخته او را احدی و بکنه او راه نيافته نفسی کلّ عرفا در وادی معرفتش سرگردان و کلّ اوليا در ادراک ذاتش حيران منزّه است از ادراک هر مدرکی و متعالی است از عرفان هر عارفی السّبيل مسدود و الطّلب مردود ..." عدم صرف کجا تواند در ميدان قِدم اسب دواند و سايه فانی کجا بخورشيد باقی رسد ...
ای برادر من در اين مراتب از روی تحقيق سير نما نه از روی تقليد و سالک را دور باش کلمات منع نکند و هيمنهء اشارت سدّ ننمايد .
" پرده چه باشد ميان عاشق و معشوق       سدّ سکندر نه مانع است و نه حائل "
... اين مراتب بسته بسير سالک است و در هر مدينه عالمی بيند و در هر وادی بچشمه ای رسد و در هر صحرا نغمه ای شنود ولی شاهباز هوای معنوی را شهنازهای بديع روحانی در دل است و مرغ عراقی را آوازهای خوش حجازی در سر و لکن مستور بوده و مستور خواهد بود .
" گر بگويم عقلها بر هم زند                 ور نويسم بس قلمها بشکند "

Friday, February 21, 2014

وادی معرفت

و اگر عاشق بتأييدات خالق از منقار شاهين عشق بسلامت بگذرد در مملکت معرفت وارد شود و از شکّ بيقين آيد و از ظلمت ضلالت هوی بنور هدايت تقوی راجع گردد و چشم بصيرتش باز شود و با حبيب خود  براز مشغول گردد در حقيقت و نياز بگشايد و ابواب مجاز در بندد .
در اين رتبه قضا را رضا دهد و جنگ را صلح بيند و در فنا معانی بقا درک نمايد و در بحر قطره بيند
و در قطره اسرار بحر ملاحظه کند .
" دل هر ذرّه ای که بشکافی                           آفتابيش در ميان بينی "
در ظلم عدل بيند و در عدل فضل مشاهده کند در جهل علمها مستور بيند و در علمها صد هزار حکمتها آشکار و هويدا ادراک نمايد و قفس تن و هوی بشکند و بنفس اهل بقا انس گيرد بنردبانهای معنوی صعود نمايد و بسماء معانی بشتابد اگر ظلمی بيند صبر نمايد و اگر قهر بيند مهر آرد .
 حکايت کنند عاشقی سالها در هجر معشوقش جان ميباخت و در آتش فراقش ميگداخت از غلبهء عشق صدرش از صبر خالی ماند و جسمش از روح بيزاری جست و زندگی در فراقرا از نفاق ميشمرد و از آفاق بغايت در احتراق بود چه روزها که از هجرش راحت نجسته و بسا شبها که از دردش نخفته از ضعف بدن چون آهی گشته و از درد دل چون وای شده بيک شربه وصلش هزار جان رايگان ميداد و ميسّر نميشد طبيبان از علاجش در ماندند و مؤانسان از  انسش دوری جستند بلی مريض عشق را طبيب چاره نداند مگر عنايت حبيب دستش گيرد .  تا آنکه شبی از جان بيزار شد و از خانه ببازار رفت ناگاه او را عسسی تعاقب نمود او از پيش تازان و عسس از پی دوان تا آنکه عسسها جمع شدند و از هر طرف راه فرار برآن بيقرار بستند و آن فقير از دل ميناليد و باطراف ميدويد و با خود ميگفت اين عسس عزرائيل من است که باين تعجيل در طلب من است و يا شدّاد بلادست که در کين عباد است .
آن خستهء تير عشق بپا دوان بود و بدل نالان تا بديوار باغی رسيد و بهزار زحمت و محنت بالای ديوار رفت ديواری بغايت بلند ديد از جان گذشت و خود را در باغ انداخت ديد معشوقش در دست چراغی دارد و تفحّص انگشتری مينمايد که از او گم شده بود . چون آن عاشق دلداده معشوق دل برده را ديد آهی بر کشيد و دست بدعا بر داشت که ای خدا اين عسس را عزّت ده و دولت بخش و باقی دار که اين عسس جبرئيل بود که دليل اين عليل گشت يا اسرافيل بود که حيات بخش اين ذليل شد
اين ظلم منکَر عسس چقدر عدلها در سر داشت و چه رحمتها در پرده پنهان نموده بود بيک قهر تشنهء صحرای عشق را ببحر معشوق واصل نمود و ظلمت فراق را بنور وصال روشن فرمود. حال آن عاشق اگر آخر بين بود در اوّل بر عسس رحمت مينمود و دعايش ميگفت و آن ظلم را عدل ميديد چون از آخر محجوب بود در اوّل ناله آغاز نمود و بشکايت زبان گشودو لکن مسافران حديقهء عرفان چون آخر را در اوّل بينند لهذا در جنگ صلح و در قهر آشتی ملاحظه کنند و اين رتبهء اهل اين وادی است و اهل واديهای فوق اين وادی اوّل و آخر را يک بينند بلکه نه اوّل بينند نه آخر لا اوّل و لا آخر بينند بلکه اهل مدينه بقا که در روضه خضرا ساکنند لا اوّل و لا آخر هم نبينند از اوّلها در گريزند و بآخرها در ستيز  
بنمای بما راه راست يعنی بمحبّت ذات خود مشرّف دار تا از التفات بخود و غير تو آزاد گشته بتمامی گرفتار تو گرديم جز تو ندانيم جز تو نبينيم و جز تو نينديشيم "" المحبّة حجاب بين المحبّ و المحبوب "  بيش از اين گفتن مرا دستور نيست در اين وقت صبح معرفت طالع شد و چراغهای سير و سلوک خاموش گشت .


Thursday, February 20, 2014

وادی عشق

و اگر در اين سفر باعانت باری از يار بی نشان نشان يافت و بوی يوسف گمگشته از بشير احديّه شنيد فوراً بوادی عشق قدم گذارد و از نار عشق بگدازد . در اين شهر آسمان جذب بلند شود و آفتاب جهانتاب شوق طالع گردد و نارعشق بر افروزد و چون نار عشق بر افروخت خرمن عقل بکلّی بسوخت . در اين وقت سالک از خود و از غير خود بيخبر است نه جهل و علم داند و نه شکّ و يقين نه صبح هدايت شناسد و نه شام ضلالت از کفر و ايمان هر دو در گريز و سمّ قاتلش دلپذير اينست که عطّار گفته :
" کفر کافر را و دين ديندار را                ذرّه دردت دل عطّار را "
    مرکب اين وادی درد است و اگر درد نباشد هر گز اين سفر تمام
نشود وعاشق در اين رتبه جز معشوق خيالی ندارد و جز محبوب پناهی نجويد و در هر آن صد جان رايگان در ره جانان دهد و در هر قدمی هزار سر در پای دوست اندازد . ای برادر من تا بمصر عشق در نيائی بيوسف جمال دوست واصل نشوی و تا چون يعقوب از چشم ظاهری نگذری چشم باطن نگشائی و تا بنار عشق نيفروزی بيار شوق نياميزی . و عاشق را از هيچ چيز پروا نيست و از هيچ ضُرّی ضرر نه از نار سردش بينی و از دريا خشکش يابی .
" نشان عاشق آن باشد که سردش بينی از دوزخ
نشان عارف آن باشد که خشکش بينی از دريا "
عشق هستی قبول نکند و زندگی نخواهد حيات در ممات بيند و عزّت از ذلّت جويد بسيار هوش بايد تا لايق جوش عشق شود و بسيار سر بايد تا قابل کمند دوست گردد مبارک گردنی که در کمندش افتد و فرخنده سری که در راه محبّتش بخاک افتد . پس ای دوست از نفس بيگانه شو تا به يگانه پی بری و از خاکدان فانی بگذر تا در آشيان الهی جای گيری نيستی بايد تا نار هستی بر افروزی و مقبول راه عشق شوی .
صد هزار مظلومان در کمندش بسته و صد هزار عارفان به تيرش خسته هر سرخی که در عالم بينی از قهرش دان و هر زردی که در رخسار بينی از زهرش شمر جز فنا دوائی نبخشد و جز در وادی عدم قدم نگذارد و لکن زهرش در کام عاشق از شهد خوشتر و فنايش در نظر طالب از صد هزار بقا محبوبترست . پس بايد بنار عشق حجابهای نفس شيطانی سوخته شود تا روح برای ادراک مراتب سيّد " لو لا ک " لطيف و پاکيزه گردد .
" نار عشقی بر فروز و جمله هستيها بسوز       پس قدم بردار و اندر کوی عشّاقان گذار "


اوّل وادی طلب است .

مراتب سير سالکان را از مسکن خاکی بوطن الهی هفت رتبه معيّن نموده‌اند چنانچه بعضی هفت وادی و بعضی هفت شهر ذکر کرده‌اند و گفته اند که سالک تا از نفس هجرت ننمايد و اين اسفار را طی نکند ببحر قرب و وصال وارد نشود و از خمر بيمثال نچشد .
اوّل وادی طلب است . مرکب اين وادی صبر است و مسافر در اين سفر بی صبر بجائی نرسد و بمقصود واصل نشود و بايد هر گز افسرده نگردد اگر صد هزار سال سعی کند و جمال دوست نبيند پژمرده نشود ...
 و شرط است اين عباد را که دل را که منبع خزينهء الهيّه است از هر نقشی پاک کنند و از تقليد که از اثر آباء و اجداد است اعراض نمايند  و ابواب دوستی و دشمنی را با کلّ اهل ارض مسدود کنند .
حکايت کنند که روزی مجنون را ديدند خاک می بيخت و اشک ميريخت . گفتند چه ميکنی ؟ گفت ليلی را ميجويم . گفتند وای بر تو ليلی از روح پاک و تو از خاک طلب می کنی ؟ گفت همه جا در طلبش ميکوشم شايد در جائی بجويم
بلی در تراب ربّ الارباب جستن اگر چه نزد عاقل قبيح است لکن بر کمال جدّ و طلب دليل است
" من طلب شيئاً و جدّ وجد " طالب صادق جز وصال مطلوب چيزی نجويد و حبيب را جز وصال محبوب مقصودی نباشد . و اين طلب طالب را حاصل نشود مگر بنثار آنچه هست يعنی آنچه ديده و شنيده و فهميده همه را بنفی " لا " منفی سازد تا بشهرستان جان که مدينهء "الّا " است واصل شود .
همّتی بايد تا در طلبش کوشيم و جهدی بايد تا از شهد وصلش نوشيم اگر از اين جام نوش کنيم عالمی فراموش کنيم . و سالک در اين سفر بر هر خاکی جالس شود و در هر بلادی ساکن گردد از هر وجهی طلب جمال دوست کند و در هر ديار طلب يار نمايد با هر جمعی مجتمع شود و با هر سری همسری نمايد که شايد در سری سرّ محبوب بيند و يا از صورتی جمال محبوب مشاهده کند .

Place not thy reliance on thy treasures...

Shouldst thou cause rivers of justice to spread their waters amongst thy subjects, God would surely aid thee with the hosts of the unseen and of the seen and would strengthen thee in thine affairs. No God is there but Him. All creation and its empire are His. Unto Him return the works of the faithful.

Place not thy reliance on thy treasures. Put thy whole confidence in the grace of God, thy Lord. Let Him be thy trust in whatever thou doest, and be of them that have submitted themselves to His Will. Let Him be thy helper and enrich thyself with His treasures, for with Him are the treasuries of the heavens and of the earth. He bestoweth them upon whom He will, and from whom He will He withholdeth them. There is none other God but Him, the All-Possessing, the All-Praised. All are but paupers at the door of His mercy; all are helpless before the revelation of His sovereignty, and beseech His favours.

Proclamation of Bahá’u’lláh: SULṬÁN ABDU’L-’AZIZ

Wednesday, February 19, 2014

The beloved of the Lord must ...

The beloved of the Lord must stand fixed as the mountains, firm as impregnable walls. Unmoved must they remain by even the direst adversities, ungrieved by the worst of disasters. Let them cling to the hem of Almighty God, and put their faith in the Beauty of the Most High; let them lean on the unfailing help that cometh from the Ancient Kingdom, and depend on the care and protection of the generous Lord. Let them at all times refresh and restore themselves with the dews of heavenly grace, and with the breaths of the Holy Spirit revive and renew themselves from moment to moment. Let them rise up to serve their Lord, and do all in their power to scatter His breathings of holiness far and wide. Let them be a mighty fortress to defend His Faith, an impregnable citadel for the hosts of the Ancient Beauty.
Let them faithfully guard the edifice of the Cause of God from every side; let them become the bright stars of His luminous skies. For the hordes of darkness are assailing this Cause from every direction, and the peoples of the earth are intent on extinguishing this evident Light. And since all the kindreds of the world are mounting their attack, how can our attention be diverted, even for a moment? Assuredly be cognizant of these things, be watchful, and guard the Cause of God.

 Selections From the Writings of ‘Abdu’l-Bahá

مشرق الاذکار یا عبادتگاه بهائی

مشرق الاذکارهاى بهائى عبادتگاهها يا مشرق الاذکارهاى بهائى به روى همه مردم باز است. هرچند از نظر هندسى هريک از بناها با يکديگر مختلف هستند ولى از لحاظ معمارى يک اصول کلى درآنها مراعات مىشود- همه داراى ۹ طرف و يک تالار مرکزى گنبد مانند هستند، که همزمان از وحدت ذاتى نوع بشر و تنوع و گونه گونى آن حکايت مىکند. برنامه هاى عبادتى ساده و متشکل از دعا و مناجات و تلاوت متخباتى از آثار بهائى و کتب مقدسه اديان مختلف جهان است. موسيقى تنها بوسيله گروه کر و بدون ساز اجرا مىگردد. همانطور که حضرت بهاءالله مطرح نموده‌اند، مشرق الاذکار يک مرکز و کانون روحانى براى مؤسسات وابسته مختلفى است که بمنظور خدمات علمى، بشردوستانه،
آموزشى و ادارى در اطراف آن بنا مىشوند...

http://aeenebahai116.info/node/12

Tuesday, February 18, 2014

O FRIEND!

http://www.bahaiwritingsasart.com/roseofloveslideshow

O FRIEND! In the garden of thy heart plant naught but the rose of love, and from the nightingale of affection and desire loosen not thy hold. Treasure the companionship of the righteous and eschew all fellowship with the ungodly.
Bahá'u'lláh: The Hidden Words of Bahá’u’lláh

Sources of the Bahá’í World Order

Shoghi Effendi
... the Will and Testament of ‘Abdu’l-Bahá, which, together with the Kitáb-i-Aqdas, constitutes the chief depository wherein are enshrined those priceless elements of that Divine Civilization, the establishment of which is the primary mission of the Bahá’í Faith. A study of the provisions of these sacred documents will reveal the close relationship that exists between them, as well as the identity of purpose and method which they inculcate. Far from regarding their specific provisions as incompatible and contradictory in spirit, every fair-minded inquirer will readily admit that they are not only complementary, but that they mutually confirm one another, and are inseparable parts of one complete unit. A comparison of their contents with the rest of Bahá’í sacred Writings will similarly establish the conformity of whatever they contain with the spirit as well as the letter of the authenticated writings and sayings of Bahá’u’lláh and ‘Abdu’l-Bahá. In fact, he who reads the Aqdas with care and diligence will not find it hard to discover that the Most Holy Book itself anticipates in a number of passages the institutions which ‘Abdu’l-Bahá ordains in His Will. By leaving certain matters unspecified and unregulated in His Book of Laws, Bahá’u’lláh seems to have deliberately left a gap in the general scheme of Bahá’í Dispensation, which the unequivocal provisions of the Master’s Will have filled.

Shoghi Effendi: The World Order of Bahá’u’lláh

Sunday, February 16, 2014

To act like the beasts of the field is ...

All men have been created to carry forward an ever-advancing
civilization. The Almighty beareth Me witness: To act like the beasts of the field is unworthy of man. Those virtues that befit his dignity are forbearance, mercy, compassion and loving-kindness towards all the peoples and kindreds of the earth. Say: O friends! Drink your fill from this crystal stream that floweth through the heavenly grace of Him Who is the Lord of Names. Let others partake of its waters in My name, that the leaders of men in every land may fully recognize the purpose for which the Eternal Truth hath been revealed, and the reason for which they themselves have been created.

Gleanings From the Writings of Bahá’u’lláh

Saturday, February 15, 2014

حضرت بهاءالله , کلمات مکنونه فارسی

 ای پسر هوی
براستی بشنو چشم فانی جمال باقی نشناسد و دل مرده جز بگُل پژمرده مشغول نشود زيرا که هر قرينی قرين خود را جويد و بجنس خود انس گيرد.

 ای خاک متحرّک
من بتو مأنوسم و تو از من مأيوس * سيف عصيان شجره اميد ترا بريده * و در جميع حال بتو نزديکم و تو در جميع احوال از من دور * و من عزّت بيزوال برای تو اختيار نمودم و تو ذلّت بی منتهی برای خود پسنديدی * آخر تا وقت باقی مانده رجوع کن و فرصت را مگذار

ای پسر خاک
جميع آنچه در آسمانها و زمين است برای تو مقرّر داشتم مگر قلوب را که محلّ نزول تجلّی جمال و اجلال خود معيّن فرمودم * و تو منزل و محلّ مرا بغير من گذاشتی چنانچه در هر زمان که ظهور قدس من آهنگ مکان خود نمود غير خود را يافت اغيار ديد و لا مکان بحرم جانان شتافت * و مع ذلک ستر نمودم و سرّ نگشودم و خجلت ترا نپسنديدم 

The sword of wisdom is ...

Say: We have ordained that our Cause be taught through the power of utterance. Beware lest ye dispute idly with anyone. Whoso ariseth wholly for the sake of his Lord to teach His Cause, the Holy Spirit shall strengthen him and inspire him with that which will illumine the heart of the world, how much more the hearts of those who seek Him. O people of Bahá! Subdue the citadels of men’s hearts with the swords of wisdom and of utterance. They that dispute, as prompted by their desires, are indeed wrapped in a palpable veil. Say: The sword of wisdom is hotter than summer heat, and sharper than blades of steel, if ye do but understand. Draw it forth in My name and through the power of My might, and conquer then with it the cities of the hearts of them that have secluded themselves in the stronghold of their corrupt desires. Thus biddeth you the Pen of the All-Glorious, whilst seated beneath the swords of the wayward.

Bahá'u'lláh: The Summons of the Lord of Hosts, P.79

Friday, February 14, 2014

The All-Knowing Physician hath ...

The All-Knowing Physician hath His finger on the pulse of mankind. He perceiveth the disease, and prescribeth, in His unerring wisdom, the remedy. Every age hath its own problem, and every soul its particular aspiration. The remedy the world needeth in its present-day afflictions can never be the same as that which a subsequent age may require. Be anxiously concerned with the needs of the age ye live in, and center your deliberations on its exigencies and requirements.
We can well perceive how the whole human race is encompassed with great, with incalculable afflictions. We see it languishing on its bed of sickness, sore-tried and disillusioned. They that are intoxicated by self-conceit have interposed themselves between it and the Divine and infallible Physician. Witness how they have entangled all men, themselves included, in the mesh of their devices. They can neither discover the cause of the disease, nor have they any knowledge of the remedy. They have conceived the straight to be crooked, and have imagined their friend an enemy.

Gleanings From the Writings of Bahá’u’lláh

Monday, February 10, 2014

The first duty prescribed by God ...

The first duty prescribed by God for His servants is the recognition of Him Who is the Day Spring of His Revelation and the Fountain of His laws, Who representeth the Godhead in both the Kingdom of His Cause and the world of creation...
 It behoveth every one who reacheth this most sublime station, this summit of transcendent glory, to observe every ordinance of Him Who is the Desire of the world. These twin duties are inseparable. Neither is acceptable without the other. Thus hath it been decreed by Him Who is the Source of Divine inspiration...
We, verily, have commanded you to refuse the dictates of your evil passions and corrupt desires, and not to transgress the bounds which the Pen of the Most High hath fixed, for these are the breath of life unto all created things. The seas of Divine wisdom and divine utterance have risen under the breath of the breeze of the All-Merciful.

Gleanings From the Writings of Bahá’u’lláh

Sunday, February 9, 2014

True liberty consisteth in man’s ...


Liberty must, in the end, lead to sedition, whose flames none can quench. Thus warneth you He Who is the Reckoner, the All-Knowing. Know ye that the embodiment of liberty and its symbol is the animal. That which beseemeth man is submission unto such restraints as will protect him from his own ignorance, and guard him against the harm of the mischief-maker. Liberty causeth man to overstep the bounds of propriety, and to infringe on the dignity of his station. It debaseth him to the level of extreme depravity and wickedness.
Regard men as a flock of sheep that need a shepherd for their protection. This, verily, is the truth, the certain truth. We approve of liberty in certain circumstances, and refuse to sanction it in others. We, verily, are the All-Knowing.
Say:
True liberty consisteth in man’s submission unto My commandments, little as ye know it. Were men to observe that which We have sent down unto them from the Heaven of Revelation, they would, of a certainty, attain unto perfect liberty. Happy is the man that hath apprehended the Purpose of God in whatever He hath revealed from the Heaven of His Will, that pervadeth all created things. Say: The liberty that profiteth you is to be found nowhere except in complete servitude unto God, the Eternal Truth. Whoso hath tasted of its sweetness will refuse to barter it for all the dominion of earth and heaven.

Gleanings From the Writings of Bahá’u’lláh

Consider the pettiness of men’s minds.

We behold the generality of mankind worshipping names and exposing themselves, as thou dost witness, to dire perils in the mere hope of perpetuating their names, whilst every perceiving soul testifieth that after death one’s name shall avail him nothing except insofar as it beareth a relationship unto God, the Almighty, the All-Praised. Thus have their vain imaginings taken hold of them in requital for that which their hands have wrought. Consider the pettiness of men’s minds. They seek with utmost exertion that which profiteth them not, and yet wert thou to ask of them: "Is there any advantage in that which ye desire?", thou wouldst find them sorely perplexed. Were a fair-minded soul to be found, he would reply: "Nay, by the Lord of the worlds!" Such is the condition of the people and of that which they possess. Leave them in their folly and turn thy sight unto God. This is in truth that which beseemeth thee. Hearken then unto the counsel of thy Lord, and say: Lauded art Thou, O God of all who are in heaven and on earth!

Bahá'u'lláh: The Summons of the Lord of Hosts

Saturday, February 8, 2014

True civilization will unfurl ...

True civilization will unfurl its banner in the midmost heart of the world whenever a certain number of its distinguished and high-minded sovereigns—the shining exemplars of devotion and determination—shall, for the good and happiness of all mankind, arise, with firm resolve and clear vision, to establish the Cause of Universal Peace. They must make the Cause of Peace the object of general consultation, and seek by every means in their power to establish a Union of the nations of the world...
 A few, unaware of the power latent in human endeavour, consider this matter as highly impracticable, nay even beyond the scope of man’s utmost efforts. Such is not the case, however. On the contrary, thanks to the unfailing grace of God, the loving-kindness of His favoured ones, the unrivaled endeavours of wise and capable souls, and the thoughts and ideas of the peerless leaders of this age, nothing whatsoever can be regarded as unattainable. Endeavour, ceaseless endeavour, is required. Nothing short of an indomitable determination can possibly achieve it...

Abdu'l-Bahá: The Secret of Divine Civilization

Sunday, February 2, 2014

Bahá’í Archives

“The importance of the institution of Bahá’í Archives is not due only to the many teaching facilities it procures, but is especially to be found in the vast amount of historical data and information it offers both to the present-day administrators of the Cause, and to the Bahá’í historians of the future. The institution of Bahá’í Archives is indeed a most valuable storehouse of information regarding all the aspects of the Faith, administrative as well as doctrinal. Future generations of believers will be surely in a better position than we are to truly and adequately appreciate the many advantages and facilities which the institution of the Archives offers to individual believers and also to the community at large. Now that the Cause is rapidly passing through so many different phases of its evolution, is the time for the friends to exert their utmost in order to preserve as much as they can of the sacred relics and various other precious objects that are associated with the lives of the Founders of the Faith, and particularly the Tablets They have revealed. Every believer should realize that he has a definite responsibility to shoulder in this matter, and to help, to whatever extent he can, in rendering successful and valuable work which National and local Bahá’í Archives committees are so devotedly accomplishing for the Faith in America.”

Shoghi Effendi

Saturday, February 1, 2014

HEROISM IS NEEDED

“These, indeed, are the days when heroism is needed on the part of the believers. Self-sacrifice, courage, indomitable hope and confidence are characteristics they should show forth, because these very attributes cannot but fix the attention of the public and lead them to enquire what, in a world so hopelessly chaotic and bewildered, leads these people to be so assured, so confident, so full of devotion? Increasingly, as time goes by, the characteristics of the Bahá’ís will be that which captures the attention of their fellow-citizens. They must show their aloofness from the hatreds and recriminations which are tearing at the hearts of humanity, and demonstrate by deed and word their profound belief in the future peaceful unification of the entire human race.”

Shoghi Effendi