Saturday, January 24, 2015

ذره و آفتاب

ستونی از ذرات هوا را دیدم که بی هیچ خود نمایی در کمال سکوت در مقابل شعاع آفتاب به رقص و پایکوبی مشغولند و تا اوج آسمان میروند پرسیدم شما ذرات که فاقد ارزشید و نه عقلی و نه درایتی و نه قدرتی و منرلتی و نه مال و مکنتی چطور است میتوانید اوج بگیرید؟!!
 اما من که اشرف مخلوقاتم و خود را صاحب عقل میدانم و خیال میکنم به مزایای انسانیت آراسته ام نمیتوانم حتی یک متر به هوا بلند شوم . گفتند: "ذره ای مثل ما شو" با خود گفتم اینها ذره ای نمی ارزند چنین درخشان هستند خوب است من ذره ای الماس شوم تا درخشش بیشتری داشته باشم. زحمتها کشیدم و سختی ها دیدم زد و بندها کردم تاریکی معدن ذغال را تحمل نمودم تا به ذره ای از الماس مبدل شدم. اما باز سنگینتر شدم و نتوانستم اوج بگیرم پرسیدم: من که به ذره ای الماس مبدل شدم چرا مرا به فضای بی منتهی نمی برید ؟باز گفتند:"ذره ای مثل ما شو" برگشتم باخود گفتم اینها ذرات طلا وهمرنگ خورشیدند لذا تاعمق زمین رفتم چه ها کشیدم و چه ها دیدم تا ذره ای از طلا شدم اما افسوس که باز سنگینتر شدم و نتوانستم پرواز کنم با خشم وتعرض گفتم چرا راه صحیح پرواز را نشانم نمیدهید کدامتان ارزش مرادارید؟ گفتند: ای اسیر دنیا ای بنده الماس وطلا گفتیم : <ذره ای مثل ما شو> ما ذره خاکیم ما غبار راهیم ما را به الماس وطلا چکار؟ تو که تا عمق زمین رفتی و خود را گرفتار ظلمت معادن والماس وطلا کردی چرا ذره خاک نشدی تا بتوانی با ما پرواز کنی؟ ما هم آ سان به این مقام نرسیده ایم زحمت ها کشیده ایم سختیها دیدیم از هست ونیست و از بود و نبود واز شان ومقام و از تفاخر و والا نشینی چشم پوشیدیم تا افتخار غبار بودن را بدست آ وردیم. خاک شدیم نسیم عنایتی وزید و مرا در هوای عشق جمالش تا آ سمان ایمان پرواز داد و همه جهان را زیر پا دیدم چه مناظری چه چشم اندازی چنان به خود بالیدم که حتی جاده کهکشان را به لحظه ای پیمودم من خطر ها را فراموش کردم یکباره به خود آ مدم دیدم دو غول عظیم دو دیو بی رحم سخت تهدیدم میکنند ودر تعقیبم هستند از غرور وامتحان چنان ترسیدم که پا بر سر غرور گذاشتم وفرود آ مدم و بدنبال پناهگاهی می گشتم چه جایی بهتر از زیر قدمهای احبایش اما وقتی خواستم پناه بگیرم جایی برای من نبود زیرا حضرت عبدالبها با بیان "واجعلنی غبارا فی ممر احبا" آ ن مکان مقدس را به تملک خویش در آ ورده بود مرا چه حقی وچه جایی پریشان ومضطرب فریاد زدم که چه کنم صدای خنده ملیحش راشنیدم که فرمود که غرور را مغلوب نمودی با امتحان حق چه می کنی؟ سرم را بالا گرفتم نگاهم در نگاهش پیچید دامنش رانشانم داد یعنی پناه گیر به دامنش آ ویختم پناهگاه خود را یافتم حالا طعم محویت وفنا را چشیده ام ذره خاکم غبار راهم چه در اوج آسمان وچه در راه کهکشان وچه در را خاک عزیزانش در هر نوع اوج بلندیست کمال سر افرازیست دعا کنید که عبدالبها ردای خود را نزداید ودامن خود را نتکاند ومرا از این موهبت محروم نکند و از خود نراند